یک سال گذشت
یک سال گذشت
درست همچین شبی بود که تو همین اتاق با استرس خوابیدم، به امید اینکه عزیز دلم فرداش بغلم باشه، اینترنت خونه ی مامان جون اینا قطع شده بود، زحمت پست آخر بارداریمو دخترعمه ی عزیزم مریم کشید، با این مضمون که من فردا برای زایمان میرم دعام کنید، می دونستم تا مدتی نمی تونم به نت سر بزنم و دلم برای وبلاگت تنگ میشه...
شب خاصی بود، باورنکردنی، اینکه چی میشه، به تمام دوستان و آشنایان پیامک دادم که دعامون کنن، با دلداریهای بابایی خوابیدم... هیچ وقت یادم نمیره، بریچ بودی و نچرخیدی، سرت تا شب آخر نه بهتره بگم تا لحظه های آخر روی معدم بود، درست زیر پرده ی دیافراگم... شب آخر حسابی فشار میدادی، خودت هم خسته شده بودی از اون همه جا تنگی، خسته شده بودی از اون همه تنهایی، خسته شده بودی از اون همه بی صدایی... و اومدی و چه صفایی با خودت آوردی، نمی دونی که چقدر کیف داشت دیدن اولین نگاهت، شنیدن اولین صدات، و لحظه به لحظه ی شکفته شدنت...
هیچ باورم نمیشد که در سالگرد اولین سال غنچه ی زندگیم اینطور عاشق باشم، اینطور شاد باشم... ازت ممنونم که این احساسهای قشنگ و به من بخشیدی...
یک سال گذشت و مثل گذر باد بود، می دونم که روزها، هفته ها، ماهها و سالهای بعد هم به همین سرعت می گذرن و من شاهد بزرگ شدنت میشم... عزیزم امیدوارم که همیشه سالم باشی ، امیدوارم که از ثانیه به ثانیه بودن باهات لذت ببرم که می دونم تکرار نشدنیه... ابوالفضلم می دونم که از الان دلم برای اولین سال زندگیت تنگ میشه، می دونم دلتنگ نوزادی میشم که بهم می چسبید، بهم وابسته بود و من تنها مامن زندگیش بودم، تنها من و می شناخت... دلم برای نگاهات، صداها و حرکات نوزادیت تنگ شده، خیلی زیاد...
فدای تو بشم که بهترین روزهای زندگیه مامانی و ساختی... عاشقانه دوست دارم و اولین سالگرد تولدت و تبریک می گم گلم....
امشب شب خاصیه برای من
این اولین عکس عزیزم بود که تو وبلاگش گذاشتم، مامان ماهانی هم اینطوری قشنگ طراحیش کردن ممنونم
ن
اولین حضور ابوالفضل در آغوش بابایی خارج از بیمارستان بعد از اولین حمام

و عاشق این عکستم گلم

زندگی با تو خیلی قشنگه عشق من...


یک سال گذشت
